به تقليد از دكتر شريعتي نوشتهام؛
سيستم پيامك را مختل كردن، راي دادن، همه سايتهاي مخالف را يكجا بستن، سايتهاي عمومي چون فيسبوك و يوتيوب را محدود كردن، همه ستادها را پلمپ كردن، ميدان وليعصر را پر از يگان ويژه و لباس شخصي كردن، چند روزنامه را در همان چاپخانه معدوم كردن، بچههاي چند سايت را يكجا بازداشت كردن، تهران را با پادگان اشتباه گرفتن، تلفنهاي همراه را شبها قفل كردن، سرعت اينترنت را به شدت پايين آوردن، وبلاگها را با هر ترفندي نمايش ندادن، همچنان سيستم پيامك را بسته نگاه داشتن، بازنده را مورد تمسخر و تحقير قرار دادن و بعد ادعاي همدلي و دوستي كردن، بوق زدن و اللهاكبر گفتن در خيابانها و بر بام منزلها را ممنوع كردن، هشدار دادن و ترساندن از آمدن به خيابانها، تفاوت آشوبطلب را با معترض تشخيص ندادن، همه را با چوب برانداز و غوغاسالار راندن، در نتيجه اجازه قانوني راهپيمايي آرام هزاران نفر را ندادن، آنها را ضد قانون ناميدن و با چوب همان قانون مورد عنايت قرار دادن و اين ماجرا را همچنان ادامه دادن تا به نتيجه دلخواه رسيدن!
•تكمله: دموكتاتوري يك واژه «مندرآوردي» است به معناي اينكه به زور، دموكراسي را به خورد خلق خدا بدهيم(!!) و اجازه هرگونه حق اعتراض مدني و دموكراتيك را از آنها بگيريم تا كاملا شيرفهم شوند كه بايد به دموكراسي احترام بگذارند.
قبول دارم؛ بايد شكست را محترمانه پذيرفت. به قانون و آراي عموم مردم، به هر ترتيبي كه گذشت، احترام گذاشت، از راه قانوني پيگير مطالبات بود و...
من توجيهگر رفتارهاي نادرست اين روزها نيستم اما... اين «اما» مهم است؛ 14 ميليون نفر عدد كوچكي نيست. نميتوان يكجا منهدمشان كرد. منطقي نيست كه هيچشان گرفت. فراموششان كرد يا حقي برايشان قائل نشد. آنها با همه رايهاي كمشان حق تنفس دارند، حق اعتراض، حتا حق فرياد! اشكالي ندارد! بايد به ابهاماتشان پاسخ داده شود.
هر حكومتي، هرچقدر كه دشمن داخلي و خارجي داشته باشد، بايد حد تعادلي ميان براندازي، آشوبطلبي، غوغاسالاري (ادامه كلماتي از اين دست را در خبرگزاري فارس و روزنامه كيهان بخوانيد) با «اعتراض» تعيين كند. هيچ آدم عاقلي، آسيب رساندن به اموال عمومي را تاييد نميكند اما اثر وضعي جلوي تنفس را گرفتن، دست و پا زدن ناصواب است.
فكر ميكنم پايههاي يك حكومت –بعد از 30سال- بايد آنقدر محكم باشد كه با اعتراضهايي از اين دست (حتا بزرگتر!) به لرزه نيفتد. فكر ميكنم بايد شرح صدر و قدرت تحمل يك دولت به اندازهاي باشد كه مردمي معترض را بجاي سركوب، تحمل و مديريت كند تا آسوده شوند.
فكرش را بكنيد كه اگر اجازه يك تجمع اعتراضآميز در گوشهاي از شهر داده ميشد و آن تجمع مديريت منطقي ميشد، تهران به اين حال و روز ميافتاد؟
باز فكر ميكنم (و اينها نظرات و فكرهاي شخصي من است...!) كه هر دولتي بايد استاندارد مشخصي در برخورد با مردم داشته باشد. از پليس ضد شورش گرفته تا مسئولان رده بالا، ميبايست استانداردي تعريف كنند كه هركس از آن تخطي كرد، محكوم باشد و نه همه. صحنههايي كه عصر شنبه 23خرداد با چشمان خودم ديدم، نمونه واضحي از سوءمديريت و بيتجربگي در برخورد با معترض و در ادامه، با مردم بود. رفتارهاي دلسرد كنندهاي كه مشتي آدم بيگناه (ناظر بر صحنه) را ترساند. درحاليكه آشوبطلبان اصلي يا معترضان متعصب يا هرچه بنامندشان در محل نبودند و مردم بيپناه خيابان ميرزاي شيرازي و مطهري هيچ راه فراري نداشتند.
از طرفي، بيقانوني به هر نحوي مذموم است؛ خواه نپذيرفتن نتيجه انتخابات، خواه تخريب اموال عمومي، خواه سلب امنيت رواني مردم و خواه حضور معدودي بچه چوببدست كه احساس ميكردند در حال نجات نظام هستند! (يعني بود و نبود نظام ما به وجود يا عدم آنها در هر اتفاقي بستگي دارد؟ يعني بعد از سي سال پرافتخار، پايههاي مملكت به چوبهاي آنها بسته است؟ چه خيال خام و مفتضحي!)
شنبه، كام خيليها تلخ شد كه با هيچ عسلي شيرين نميشود.

