تبليغاتX
مداد کم رنگ
مداد کم رنگ
جمعه 30 دی1384
استادكشون ـ 1: دكتر هادي خانيكي
اميد كه به دل نگيرد كسي و به حساب همان تكه هاي يك دانشجو، پشت همان صندلي هاي يك كلاس درس بگذارد؛ يك فضاي شوخ و شنگ...
پس بعد از هر عبارت مقدار فراواني علامت تعجب بگذاريد!!

توصيف ميوه اي: خرمالو.
توصيف سينمايي: مرد باراني.

تيتر پيشنهادي: چونان خاتمي در آينه ارتباطات يا شب بخير فرمانده!
هديه پيشنهادي براي روز تولد: كمربند لاغري.

فيلم پيشنهادي براي تماشا در ايام بي كاري: نسل كشي اجتماعي (فرناندو سولاناس).
كتاب پيشنهادي براي مطالعه در ايام بي كاري: راهنما شناسي (محمدتقي مصباح).

كتاب پيشنهادي براي نوشتن: من خاتمي را دوست دارم.
فيلم پيشنهادي براي ساختن: راه هاي شوك الكتريكي به اصلاحات و دانشجويان خواب.

ترانه: خوشحال و شاد و خندانم/ قدر دانشگاه رو مي دانم...
درجه بندي: *** (= مي شود تحملش كرد!)

نظر شخصي: او عضو موسس و هيئت مديره بنياد باران خاتمي است. او سخنراني هاي خاتمي را مي نوشته. او تا همين سال پيش وقت نمي كرده به دانشگاه بيايد. او حالا با كلي وقت اضافه برگشته. او مدافع دموكراسي است. او خودش يك نوع "ارتباطات و توسعه" است!

اما او بلد نيست به اندازه علمش ياد بدهد. مثل سخنراني هاي خاتمي، حرف زدنش حوصله سر بر است. از او سوال بپرسي بيشتر گيرت مي آيد تا اين كه سر كلاسش بنشيني. يك نواخت حرف مي زند و...

كلا با كلاسش حال نكردم. با جزوه هايش هم. بخصوص جزوه تار عنكبوت گرفته كاستلزش. كلاسش در بعدازظهرهاي نحس، حال گيري بود. ولي او عالم است، خيلي، زياد، هرچند بي عمل!

تكلمه: راستي خودش را دعوت كردم كه حالي بدهد و به اين بلاگ سري بزند! كاش بعد از رد كردن نمره ها باشد، چون يك امتحان مزخرف بود!
(+) امضا محفوظ
سه شنبه 27 دی1384
عقب مانده
1. دوباره چند روز بايد زندگي را عقب انداخت يا شايد بايد از زندگي دو هفته اي (نه! 8روزي) عقب ماند. درست مثل بچه آدم، جبران همه روزهاي نبوده را كرد و رفت سراغ درس؛ امتحان.
بايد از كار مرخصي گرفت و زل زد به يك مشت جزوه كه نصفي اش را اصلا نمي داني براي چه بايد خواند. اين هم شده حكايت اين روزهاي ما.
خوش بگذرانيم!

2. قصد دارم _ اگر شد _ بعد از هر امتحان از خجالت هر كدام از استادان محترم در بيايم،‌ حسابي! آن هم در همين فضاي مجازي.

3. فردا "هادي خانيكي" / ارتباطات و توسعه
(+) امضا محفوظ
سه شنبه 27 دی1384
سلطان قلب...
ايستاده بود در سرما و سلطان قلب ها مي خواند:
"سلطان قلبم تو هستي، تو هستي / دروازه هاي دلم را شكستي..."

... و بقيه اش را بلد نبود! فقط با آكاردئون كهنه اش ملودي اش را مي زد و يكسري كلمات مبهم مي خواند.
اما هر بار كه به اول شعر مي رسيد، بلند مي گفت: "سلطان قلبم تو هستي..."
يكي _ مثل بقيه _ با سرعت رد شد: "بابا! عارف را در قبر لرزاندي!"
پسرك مي لرزيد در سرما...

(مترو ميرداماد)
(+) امضا محفوظ
دوشنبه 26 دی1384
روز آغاز
...و امروز روز آغاز است؛ بيست و شش دي ماه. يك روز كاملا معمولي در يك ماه كاملا معمولي تر.
فرقي هم نمي كند كه امروز، روز تولد يك نفر باشد يا روز مرگ كس ديگري. همين كه بهانه اي براي آغاز كلام است، كافي‌ست.
و كلام خط ارتباط همه ماست. ارتباطي كه شايد تنها به اندازه چند لحظه تاُمل طول بكشد.
به احترام همان چند ثانيه تاُمل:
بسم الله...
(+) امضا محفوظ