تبليغاتX
مداد کم رنگ
مداد کم رنگ
دوشنبه 25 اردیبهشت1385
عادت هميشگي
هر روز مي بينمش. نه! هر شب، دير وقت ها كه به خانه برمي گردم، مي بينمش كه مثل هميشه كنار تابلوي تلفن، درست سر ميرداماد روبروي آموزشگاه زبان گلديس نشسته و نگاه مي كند. با آن چشم هاي نگران زل مي زند به عابران. لبخندي نثارشان (يا شايد هم نثارمان) مي كند و خاموش به زل زدن هاي مكررش ادامه مي دهد.

گاهي هم بي قيدانه مانتو تنگ و راه راهش را مرتب مي كند و دستي مي كشد به زلف هاي رنگ كرده و صورت چروكيده اش (تا لابد خودش را مرتب جلوه دهد) و باز زل مي زند به آدم ها؛ همان عابران خسته نيمه شب.

عادت هر روزه ام شده كه ببينم هست يا نيست؟ كسي اطرافش ايستاده و به‌اش زل زده يا نه؟ عادت كرده ام به هربار زل زدنش در هرباري كه از كنارش مي گذرم. او كه گاهي هست و گاهي . . . نيست!
(+) امضا محفوظ
جمعه 15 اردیبهشت1385
بار ديگر كتابي كه دوست مي داشتم
يك كتاب است مربعي شكل كه يك طرفش يك آقاي حسن كچل ديده مي‌شود و يك عالمه گل و صفحه روبرويش كه همان آقاي حسن كچل است و گل‌ها، اما سفيد و بي رنگ.

يك كتاب است پر از رنگ هاي تند و شاد كه پايين هر صفحه اش چهار خط نوشته شده مثل شعر (كه حتماً آن روزها نمي فهميديم كه چي هست!)

يك كتاب است كه رويش يك گل ـ به معني كلاس اولي بودن ـ خودنمايي مي كند. كتابي كه قرار است ـ از شدت علاقه ـ مثل چشم نگهش داريم كه تا هر سال يك گل اضافه شود. (و هيچ وقت هم تا به آخر سالم نمي‌ماند)

يك كتاب است با طرح جلدي زرد و عشق وارانه(!) كه مثلا كتاب كمك درسي(!) و البته زيرميزي‌مان است در ايام خوش دبيرستان؛ با داستاني عشقي و آبكي!

يك كتاب است كهنه و قديمي، همراه مدادي كه بايد با آن تست هايش را علامت زد و بعد پاك كرد. تست هايي كه مي شود جوابش را از روي جاي مدادهاي قديمي فهميد!

يك كتاب است سنگين و قطور، بدون آنكه بشود از تويش چيزي فهميد و سر درآورد. اما خوب به درد پز دادن مي خورد.

• • •

... و اين روزها كه هرچه هست، كتاب نيست! جايي ندارد ميان اين همه مشغله و غصه و روزمرگي. بايد برود در آن قفسه هاي خاك گرفته لانه كند تا روزي روزگاري بيايد و يادش كنيم.

كتاب هايي كه از كودكي با ما دويده اند؛ نرم، آهسته و آرام ولي ناپيوسته. فكر مي كنم اين چند روز شيرين، تنها بهانه ايست براي سرزدن به خاطرات غبار آلودمان. براي يك تفريح فرهنگي سالم!
(+) امضا محفوظ
جمعه 1 اردیبهشت1385
حال ما خوب است؟
نوشتن، نوشتن و باز هم نوشتن. اين‌ها شده حكايت اين روزهاي ما. با نوشته هاي‌مان حرف مي‌زنيم، مي‌خنديم، گريه مي‌كنيم، غم مي‌خوريم، شاد مي‌شويم، سرگرم مي‌كنيم، دلگرم مي‌شويم؛ با نوشته‌هايمان "زندگي" مي‌كنيم.

گاهي سوژه‌ها اذيت‌مان مي‌كند، هُل‌مان مي‌دهد، حتي زهر مي‌پاشد به سر و رويمان؛ از ماجراي يك پسرك فال‌فروش بگير تا دخترك كنار خيابان.

گاهي دق‌دلي‌مان با نوشته‌ها درمي‌آيد، به حرف مي‌آييم، كلي اظهار نظر مي‌كنيم، خالي مي‌شويم؛ مي‌خواهد بهانه، حرف يك رئيس‌جمهور باشد يا نواي يك استاد.

گاه هم دغدغه‌ها دل‌بسته‌مان مي‌كند، پابند مي‌شويم، اصلاً به آسمان مي‌بردمان؛ چه فرقي مي‌كند كه دغدغه داغ دل يك شهر باشد يا ديوانه‌بازي‌هاي يك عشق فوتبال.

حتي بعضي وقت‌ها خسته مي‌شويم، خمود، دل گرفته، بي‌حال؛‌سراغ سوژه‌هايي مي‌رويم كه آفت كارمان است. از چيزهايي مي‌گوييم و مي‌نويسيم كه به درد هيچ‌كس نمي‌خورند؛ نه خودمان، نه مخاطب‌ها.

و همه اين‌ها، فرصت كوتاه "نفس كشيدن" ماست؛ ‌ما روزنامه‌نگاران.

• • •

مي‌ترسم، مي‌ترسم از "تفنگ سرپر" ي كه جايي كنار پيشاني‌مان را نشانه رفته باشد. مي‌ترسم از ماشه‌اي كه درست در دست خودمان است. مي‌ترسم از گلوله‌اي كه خودمان شليك كنيم، بچكانيمش...

خدا نكند روزي "نااميدي" ، "سرخوردگي" يا "بي‌دردي" سراغ‌مان بيايد. آن وقت ديگر كارمان تمام است...

بعد خيلي سخت مي‌شود كه چشم در چشم مخاطبان‌مان بياندازيم و راست راست دروغ بگوييم و با حالتي ژرف‌انديشانه داد بزنيم كه:

"حال ما خوب است!"
(+) امضا محفوظ