تبليغاتX
مداد کم رنگ
مداد کم رنگ
جمعه 28 مهر1385
براي خواهري كه شازده كوچولوي ماست!
آشنا مي‌زد؛ درست از همان وقتي كه دست در دست بابا، با آن كوله‌پشتي بامزه صورتي رنگش آمد و روبروي ما نشست.
آشنا مي‌زد؛ درست از همان زماني كه دفتر نقاشي كوچك و خوشگلش را درآورد و روي موكت سرد مصلي دراز كشيد و مداد‌شمعي‌هاي كوچكش را ولو كرد.
آشنا مي‌زد؛ درست از همان لحظه‌اي كه ميان دعا خواندن مامان و بابايش در شب قدر، شادمانه نقاشي مي‌كشيد، پاهايش را در هوا تكان مي‌داد و به صورت بابا لبخند مي‌زد.
درست از همان هنگامه حدس زدم كه مي‌شناسمش؛ شبيه كسي بود...
•••ادامه خط خطي های من•••
(+) امضا محفوظ
سه شنبه 18 مهر1385
تاريخ تولد!
همراهم زنگ خورد. آن طرف خط گفت: " آقا شما شماره تلفنتونو مي فروشين؟" تعجب كردم. نه شماره ام رند است و نه ترتيب خاصي دارد!
گفت: "آخه تاريخ تولدم 4 خرداد شصته! خواستم شمارم با تولدم يكي باشه، اتفاقي شماره گرفتم، گفتم شايد بفروشينش!"
نه گفتم اما هنوز در بهت وامانده بودم...

• خب اين هم يك جورش است و این هم یک جور! •
• باتشكر از "صفر" كه اين ماجرا را يادم انداخت با این نوشته اش! •
(+) امضا محفوظ
شنبه 15 مهر1385
حس نوشتن
مدت هاست كه باد به پشتم خورده و حسي نيست براي نوشتن اما امروز سر كلاس دكتر محسنيان‌راد تازه ـ پس از سالي ـ احساس دانشجو بودن هلم داد براي نوشتن.
خيلي وقت بود كه از حس دانشجويي خارج شده بودم ولي نوع تدريس استاد و احساس فرا گرفتن مطلبي نو و بديع آنقدر زير زبانم مزه كرد كه مجبور به تايپ كردن همين چند كلمه شدم. قدر اين كلاس را امثال من مي‌فهمند كه 3-4 سال را با بي‌استادي (روي اين كلمه تاكيد دارم) گذرانده اند و طبيعي است كه بر و بچه هاي سال دومي دنبال پايان كلاس باشند! دلم مي‌سوزد...

تكمله: اين مطلب، خيلي زودتر از اين حرف ها نوشته شده بود اما مشكل به روز كردن بلاگفا كار دستم داد و تاخير را موجب شد! اين يك مورد تقصير من نبود! همین مطلب هم با جان کندن آپ شد. •
(+) امضا محفوظ
دوشنبه 10 مهر1385
باز شد!
 باز است!
(+) امضا محفوظ