آشنا ميزد؛ درست از همان وقتي كه دست در دست بابا، با آن كولهپشتي بامزه صورتي رنگش آمد و روبروي ما نشست.
آشنا ميزد؛ درست از همان زماني كه دفتر نقاشي كوچك و خوشگلش را درآورد و روي موكت سرد مصلي دراز كشيد و مدادشمعيهاي كوچكش را ولو كرد.
آشنا ميزد؛ درست از همان لحظهاي كه ميان دعا خواندن مامان و بابايش در شب قدر، شادمانه نقاشي ميكشيد، پاهايش را در هوا تكان ميداد و به صورت بابا لبخند ميزد.
درست از همان هنگامه حدس زدم كه ميشناسمش؛ شبيه كسي بود...
•••ادامه خط خطي های من•••