تبليغاتX
مداد کم رنگ
پنجشنبه 27 بهمن1384
فوري 4 : سربازان شنبه!
بالاخره شد. توانستيم به كمك بچه ها ساعت تحصن يا تجمع (يا هرچه اسمش را مي گذارند) را فيكس كنيم: 8صبح روز شنبه. سه راه ضرابخانه، گل نبي، دانشكده علوم ارتباطات.

اما نگرانم. بيشتر از هر كس ديگري. اين ماجرا و sms مشهوري كه همه جا پيچيد كار من و "محسن" بود و كميته 5 نفره ما. و حالا نگرانم كه قضيه سياسي شود، يعني بيش از حد رنگ و بوي سياسي بگيرد. آن وقت، هم وجهه استاد خراب مي شود و هم كار ما ابتر مي ماند.

با هرجا و هركس هم كه صحبت كردم يا مصاحبه، گفتم كه نمي خواهيم و نمي گذاريم كه سواستفاده هاي سياسي بچربد به يك خواسته ساده دانشجويي.

شخصا كاري به ريشه هاي اين ماجرا ندارم و نمي خواهم بدانم كه چه نيتي پشت اين كار بوده. نه وقت پيگيري و ايجاد مشغوليت ذهني را دارم و نه حالش را...

من ـ يا بهتر بگويم ـ "ما" كساني كه اين اعتراض دانشجويي را مطرح كرديم، فقط و فقط مي خواهيم استاد همچنان عضو هيات علمي بماند و تدريس كند. و نه هيچ چيز ديگر.

نگرانم. نه براي خودم. براي روز شنبه و وجهه استاد عزيزم. شايد روز شنبه، بشود مرز كم رنگ يك درخواست به حق دانشجويي را با جوگيري هاي سياسي مشخص كرد. شايد...

فعلا فقط اميدوارم. همين!
+ امضا محفوظ